تبليغاتX
حسرت

حسرت

24 مهر روز تولدم

 ای کاش اصلا به این دنیای سرد وبی روح نمی اومدم

نه باورم نمیشه که تو منو از یادببری

تولدم شد بی وفا ، از تو نیومد خبری

چشمای من خشک شد به در ، حالا کی بی وفاتره ؟

بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره

اینو بدون دستای من گرمی دستاتو می خواد

تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیاد

 

حتی دیگه خدامون هم به دادمون نمی رسه

گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه

تورو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده

خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده ؟

بهش بگین سراغشو از کس و ناکس می گیرم

بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش می میرم

آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه

می گن یکی تو قلبشه ، جونمو آتیش می زنه

فقط خدا ازت می خوام دست توی دستاش بذارم

جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم

بازم می گم دوستت دارم ، کاش عشقمون جون بگیره

برگرد بیا به کلبمون تا سر و سامون بگیره

 

ببخش اگه قسمت نشد تو ی چشات نگاه کنم

یا سر رو شونت بذارم اسم تورو صدا کنم

تو هم منو بذار برو اما بدون رسمش نبود

جز تو آخه کی رو دارم ، دلیل رفتنت چی بود ؟  

اونکه نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو ، جواب قلبمو بده

 

حتی دیگه خدامون هم به دادمون نمی رسه

گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه

تورو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده

خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده ؟

بهش بگین سراغشو از کس و ناکس می گیرم

بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش می میرم

آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه

می گن یکی تو قلبشه ، جونمو آتیش می زنه

فقط خدا ازت می خوام دست توی دستاش بذارم

جز آرزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم

بازم می گم دوستت دارم ، کاش عشقمون جون بگیره

برگرد بیا به کلبمون تا سر و سامون بگیره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:30  توسط تنها  | 

اندكي صبر سحر نزديك است.....

اندكي صبر سحر نزديك است.....

شيريني ديدار بعداز فراق تو را انتظار ميكشم  دوري از تو برايم سخت بود و

 

 ملال اور اما شيريني  خنده هايت  تحمل فاصله ها را برايم اسانتر ميكرد 

   

حالا ديگرنزديك به توام  وجود نازنينت را حس ميكنم  خاطرات تلخ تنهايي و

 

 روزهاي  تكراري و بي كسي ام را دراين شهر از ياد برده ام   

 

   اينجا هوايش بوي تو رادارد  هر سو كه مينگرم توراميبينم كه لبخند به لب

 

 ايستاده اي و با چشمانت مرا فراميخواني همان چشماني كه شب وروز

 

هجرانشان رادر اشك نگاهم بر قلبم ميريختم 

 

چه شبها كه روياي دستان پرمهرت  خواب از چشمانم مي روبود و در دل

 

ظلمت شب تو را فرياد ميزدم

 

اري نازنينم   قلبم را به توباخته ام  قلبي كه زخم خورده  دشنه داغ بي وفايي

 

است  و ابراز علاقه تو مرحمي است  بر دردهاي ان.

 

حلقه عشقت بوسه گاه  لبهاي داغ من است         چه ساده عاشقت شدم .

 

صبورانه ميگذرانم اين چندروز را تا دوباره  جان بگيرم از ديدار تو.....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:4  توسط تنها  | 

دلتنگ دلتنگم

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم

در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای

از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته

نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست

سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده

نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار

راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق ایکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:19  توسط تنها  | 

زندگیم تاالان...

زندگیم تا الان همش بوده  عذاب و بس، یاد گرفتم که برم

 جلو عصا به دست حس میکردم که به انتها رسیده طاقت،

خودمو رها کردم و زدم به سیم آخرفکر میکردم تموم شده

دیگه دوره  پاکی ، وقتی دیدمت  فهمیدم تو این کره خاکی

میشه هنوزم دوست داشت و  عشق نمرده، فهمیدم  اینو 

 که زندگیم چشم نخوردهمون عشقو باتومیخوام چونکه تو 

دل بقیه مُرد، این دل ساده ام شکست و بخیه خورد باید که 

 نور این دلم حالابتابه روتو،عوض نمیکنم باغریبه یه تار  موتو

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:26  توسط تنها  | 

تنها به رحمت ایزدی پیوست

با نهایت تاسف تنها در تنهایی در گذشت

بر اثر سانحه ی دلخراش ......................

با سلام به همه ی دوستان عزیزی که تو این مدت تنهارو تنها

 نگذاشتنخیلی سخته نوشتن اونم از تنها بودن الان که این

 رو مینویسم تنها زیرخروارها خاکه میگفت روی سنگ قبرم

 بنویسید تنها بود کمرش زیر بار غم شکسته بود اهل زمین

 بود ولی کسی او را درک نکردبا همه کس بودو با هیچکس

 نبودخوشحال بود در حالی که غمگین بودحضورعزیزان  در

 مراسم ختم باعث شادی بازماندگان آن مرحوم میباشدالتماس

 دعااز همه شما دوستان عزیز

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 21:31  توسط تنها  | 

ای خـدا، ای خـدا، ای خـدا

  ای خـدا، ای خـدا، ای خـدا

 

         دیـگه دنیا واسـه من تـاریکه

          زندگی کوره ، رهی باریکه

                                        آخـر قصـه ی مـن نـزدیـکه

                                        این منـم از همه جا وا مانده

         از همــه مــردم دنیـا رانـده

         رانـده و خسـته و تنها مانده

 

                                  ای خـدا، ای خـدا، ای خـدا

 

                                      عشــق بـی غـم تـوی خـونه

                                      خـنـده هـای بـچـــــه گـونـه

        بـــه دلـــــــــم شـــــد آرزو

        بــــــازی عمــرم و باختــم

                                      کـــــاخ امیــدی که ساختـم

                                      عـــاقبت شــــد زیـــرو رو

 

                              ای خـدا، ای خـدا، ای خدا

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 20:56  توسط تنها  | 

دل نوشته ی خودم

ای کاش...

ای کاش برای یک بارم که شده جرات گفتن این حرف که بی تو نمیتونم زندگی کنم رو داشته باشم...

ای کاش میشد برای یک بارم که شده از دلم برات می گفتم...

ای کاش برای یک بارم که شده تو چشمم نگاه می کردی و احساس منو می فهمیدی که از دست دل سنگت چی میکشم...

ای کاش مثل آسمون صاف همیشه صاف بودی و هیچ وقت برای این دل تنگم ابری نمیشدی...

ای کش ما مثل خورشیدوماه نمی بودیم که هیچ وقت به هم نمیرسند...

ای کاش صورت همه ی آدمها گواه دلشون رو میداد تا هرگز این اشتباه رو نمیکردم...

ای کاش زندگی اینقدر با من لج نمیکرد...

ای کاش عشق همیشه پاک می ماندوعاشقی جرم نمی شد...

ای کاش هیچ کس طاقت دیدن ابری شدن کسی دیگر را نمی داشت...

ای کاش کسی غرور کسی دیگر را نمی شکست چون شکستن غرور خیلی سخته...

ای کاش همه ی عاشقا به مرادشون یعنی معشوق می رسیدن و دیگر افسانه ی به نام لیلی و مجنون و... تکرار نمی شد...

ای کاش هیچ کس مثل من نا امید نمی شد و هزار ای کاش دیگر...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:30  توسط تنها  | 

می ترسم از ...

می ترسم از همه چیز،

از بود و نبود،

از آسمان سیاه،

از سر نوشت نا معلوم،

از روز ها که پی در پی می گذرند،

از لحظه ها که جان می سپارند،

از ثانیه ها که در زیر خروار خاطره گم می شوند،

خاطره ها کابوس می شوند و کابوس ها زنده،

گویی هر چه می بینی خواب است و هر چه می شنوی خیال،

از دیوار های پر هیاهو،

از سکوت شهر،

از همهمه ی باد،

از غرش ابر،

از شب،

از ستاره،

از مهتاب،

از جیر جیر،

از نای نی و از نوای نای،

از این سپیده که می رود و همه چیز را با خود می برد،

از این سپیده که می رسد و چه بسیار با خود می آورد،

می ترسم از روزها،

از روزی که به شب بی فرجام می انجامد،

از روزی که نا معلوم است،

از کوچه پس کوچه ها،

از بن بست ها،

از کویر های خشک،

از بادهای تند،

می ترسم از آنچه می شنوم ،

از آنچه می گویند،

از پرواز،

مردن،

از زنده ماندن،

از راکد ماندن،

از تنها ماندن،

در جمع گم شدن،

بیگانه شدن با آشنا و آشنا شدن با بیگانه،

از خودم،

از تو،

از همه،

خدایا...

تو آغاز و پایان هر چیزی،

تو می دانی،

تو می فهمی،

خدایا صدایت می کنم،

جوابم را بده،

دست های کوچکم را پس نزن...

کمکم کن...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:26  توسط تنها  | 

تقدیم به ...شعر از خودم

به رسم یادو یادگار از زندگیش میرم کنار

الهی هرکی باهاشه همه ی زندگیش باشه

ما که محبت نداشتیم الهی مهربون باشه

هرکی که عاشقش میشه اهل دو رنگی نباشه

آخه اونم یه آدمه نکنه دلش شکسته شه

مثل آیینه صاف باشه مثل هوا نفس باشه

زندگی سخت شده برام از وقتی فهمیدم میره

دل ما ارزشی نداشت هرجامیره خوشبخت بشه

نمی خوام  نفرینش کنم آخه اونو دوسش دارم

فقط میتونم که بگم فراموشش نمیکنم

شاید که قسمتم اینه همش باید حرس بخورم

همش باید در فراقش هی آه و افسوس بخورم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:34  توسط تنها  | 

خنده بر لب مزنیم تا کس نداند راز ما

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:56  توسط تنها  | 

امشب

امشب خواهم گریست
باز از تو خواهم گریست
ابر های سپید دل آرامم امشب دوباره سیاه و سرکش خواهند بود
امشب در دلم باز طوفان است
قطره ی اول شالاپ
قطره ی دوم شالاپ
شالاپ،شالاپ،شالاپ
گریستم
ببین چه سیلی روان است
ببین دست هایم راچه لرزانند
ببین اشک هایم را چه لغزانند
ببین این همه از توست
گرمای قلبم را دریاب
سرخی چشمانم را نظاره کن
سردی دست هایم را لمس کن
زجه هایم را می شنوی
می بینی چه غمناکند
مو هایم راببین چه ویران و پریشانند
نمی دانم
تو را نمی دانم
عشقم را باور دارم اما عشقت را.....؟
هی ،هی ، هی
آتش عشقت تن و جان و وجودم را می سوزاند
طوفان عشقت آبادی هایم را،آرزوهایم را ویران میکند
و یاد چشمان تو،خاطره ی لبخندت،گیسوان بلندت و سراب عشقت دوباره امیدم میدهند
نفسی میکشم،نفسی عمیق،نفسی از اعماق
هوم چه رویای شیرینی
تو را تصور میکنم
امواج بر شن ها ی ساحل می کوبند
آتشی روشن کرده ایم
نسیم می وزد
ماه نورانیست
وای که در زیر نور ماه چشمان تو چه محتاطانه بر تمام هستیم سیر میکند
قلبم دیگر نمی زند
یا آنقدر آهسته میزند که طپشش را احساس نمی کنم
نفست را بر صورتم حس میکنم
چه سرشار است.سرشار از تو،سرشار از زندگی
بیدار می شوم
رویایم ناتمام می ماند
ببین انگار باران آمده است
ببین چشمانم تار است
ببین من عاشقم
ببین،مرا ببین،خواهش میکنم
ببینننننننننننننننننننننننن
هق،هق،شالاپ،شالاپ،شالاپ
باران باز بارید

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:47  توسط تنها  | 

آرزوی دیدار

التماس عشق

سلام بر تو که گذران زندگی فقط بهانه ای است برای ارزوی دیدار تو

حتی خورشید هم به امید زیارت جمال توست که هر روز در اسمان

 

هویدا است .می دانم که خوب میدانی چرایی بی قراری زبانه

شعله های شفق بر بیکرانه اسمان راتو بگو چه کنم با این همه

 

رسوب غم غروب غریبانه که هر غروب بیشتر بر دلم سنگینی

می کند . به خدا که دگر اشک هم یارای زدودن ان را ندارد .

 

ای درخشان ترین ستاره اسمان شبهای تار ر من ، دگر این بغض

خسته هم بعد از این همه صبر، طاقتش طاق شده و دیری است

 

که قطره های اشک بی قراری نوازشگر گونه هایم است .

چه کنم  که اشک قشنگ ترین بهانه است برای گفتن از بی تو

 

بودن ، برای بیان دلتنگی و برای بیان غربت . خوب می دانی

که فقط یک نیم نگاهت ، دوباره خواهد رویاند شقایق پرپر شده

 

باغ دل رسوایم را، و می دانم که می بینی اظطراب ندیدن را در

چشمان بی قرارم و می شنوی حسرت نبودنت را از سکوت

 

خاکستری نگاهم و باز رخ نمی نمایی . معنی باران

چگونه التماست کنم که بیایی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:20  توسط تنها  | 

می خواهم برایت بنویسم

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

مجبور به زیستن هستم...

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

 از چه بنویسم؟

از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟

ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.

از چه بنویسم؟

از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟

شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،

دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.

شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم

به نوعی گناهکاری شناخته شدم

نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،

یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم

که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی

امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی

از من بریدی و از این آشیان پریدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 22:43  توسط تنها  | 

وقتی مردم

مرگ عاشق تنها

وقتی مردم مرا در قبر سياهي بگذاريد تا همه بدانند در سياهي ترين تاريکي ها جان باخته ام.


هر گاه در جاي قبر من ترديد داشتيد قطعه سنگي را از کوه بغلتانيد هر جا آرام

گرفت بدانيد آنجا قبر من است.


دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسيدم.


چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند تا آخرين لحظه چشم انتظار مانده ام.


موهايم را پريشان بگذاريد تا همه بدانند در اين دنيا هيچ اميد و آرزويي نداشتم.


بوته گلي وحشي در تابوتم بگذاريد تا به جاي معشوقم همراهم باشد.


تکه يخي روي قلبم بگذاريد تا با تابش آفتاب،آب شود و به جاي عزيزم برايم بگريد.

 

اشتباهي که يک عمر پشيمانم از آن


اعتمادي است که بر مردم دنيا کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:18  توسط تنها  | 

همسایه ی عشق

شايد ديگر مرا نشناسي!شايد مرا به ياد نياوري ، اما من خوب تو را ميشناسم . ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا.
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم ميشدي . و من همه آسمان را دنبالت ميگشتم، تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت ميکردم.
خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود ، نور از لاي انگشت هاي نازکت ميچکيد . راه که ميرفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند.
يادت مي آيد؟گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان.تو گلي بهشتي به سمتش پرت ميکردي و او کفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط ميگفت: همين که پايتان به زمين برسد ، ميدانم چطور از راه به درتان کنم.
تو شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت ميگذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح که ميشد در آغوش نور به خواب ميرفتي.
اما هميشه خواب زمين را ميديدي . آرزويي، روياهاي تو را قلقلک ميداد. دلت ميخواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد . من هم همين کار را کردم ، بچه هاي ديگر هم ، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد .
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را . ما ديگرنه همسايه هم نبوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا را گم کرديم ...........
دوست من ، همبازي بهشتي ام ! نمي دانم چقدر دلم برايت تنگ شده . هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند: از قلب تو تا من يک راه مستقيم است، اگر گم شدي از اين راه بيا.
بلند شو ، از دلت شروع کن . شايد دوباره همديگر را پيدا کنيم

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:59  توسط تنها  | 

مهربانم، ای خوب

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته ، بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:57  توسط تنها  | 

شبی...

http://fc05.deviantart.com/fs29/i/2008/089/f/2/Dark_love_by_AmMoon1k.jpg

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:52  توسط تنها  | 

خدا حافظی

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !


رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي
تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري 
و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم !
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را
کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 
کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که ....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!
که چرا تو از راه رسيدي و بانوي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگي ام را باور نکردي !


گناهت را مي بخشم ! مي بخشمت که از من دل بريدي و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد !


نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود !
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي !
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم !
به حرمت بوسه هايمان ! نه !
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي !


قصه به پايان رسيد و من همچنان در خيال چشمان سياه تو ام که ساده فريبم داد !
قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام رويا ها دلگيرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:57  توسط تنها  | 

عميق ترين درد

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه گذاشتن سدي در برابر رودي است که از چشمانت جاري است.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:54  توسط تنها  | 

تو می دانی...

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 19:46  توسط تنها  |